![]() |
|
علي عبدلي و آثار او گفتگو ها : |
بررسي آرمانگرايي در جنبشهاي قومي
گفتگوي محمود مژدهي با
علي عبدلي
مژدهي: آقاي عبدلي آرمانگرايي در انديشه ي ناموران جنبشهاي قومي را چگونهارزيابي ميكنيد؟ مثلا افرادي چون شيركوه شاعر پر آوازه كرد، شهريار شاعر آذري ربان،حسين منزوي شاعر محبوب زنجاني، شيون فومني و... آيا به نظر شما اين ناموران كه دراغلب موارد به زبان محلي و براي قوم خود كار فرهنگي و ادبي انجام دادهاند، در سطحيبالاتر يا پايينتر از ناموران ملي مانند شاملو، فروغ و يا حميد مصدق قرار دارند؟ در اينمقايسه گستردگي و ژرفاي فعاليت آرمانگرايانه معيار است و يا غناي محصولات ادبيودرجه شهرت؟. در ادامه همين پرسش ميخواهم بدانم تعريف شما از آرمان و آرمانگرا چيست . عبدلي: آيا از آرمانگرا و آرمانخواه تعريف مبسوطي به فارسي وجود دارد؟. حتما وجود دارد اما مننديدهام پس بايد آنچه را كه خود دراين مورد فهميدهام، شرح بدهم . ميدانيم كه اصطلاحاتي چون آرمانگرا و آرمانخواه ريشه در واژه آرمان دارند. دريك تعريف ساده آرمان عبارت از خواستهاي بالقوه و آرزويي فرا فردي ست كه ممكن استدامنهاي قومي، ملي و يا جهاني داشته باشد . آرمان مقولهاي متنوع است. نوع و ماهيت هر آرمان، آن را به حوزهاي از دانش بشرمرتبط ميكند و در فرايند تحقق بخشيدن به آن از سازو كارهاي موجود در آن حوزه بهره گرفته ميشود. بر همين اساس آرمانها قابل دسته بندي هستند، آرمانهاي سياسي،انساني، علمي، اجتماعي و غيره. آرمانگرايان به اقتضاي شرايطي كه خود و جامعه شان درهر يك از آن حوزهها دارند، راهكار تحقق و تبليغ آرمان خود را بر ميگزينند . آرمانگرا حقوق فردي و اجتماعي جاري در زندگي قوم ، ملت و يا جامعه راناقص و ناكافي ميداند و خواهان احقاق كامل و يا اجراي الگوي بهتري از آن است . آرمانگرا پيوسته چشم به افقهاي فردا دارد. اگر براي قوم، ملت و جهانآرمانشهر نويني ننوشته باشد، دست كم براي بخشهايي از آن تعريف دارد و آن را تبليغميكند . آرمانگرا درپي تحقق اهداف و منافع فردي و گروهي و مقطعي نيست. او يك مصلحاست مبلغ نظمي نو و جهاني نو. او خواهان اعاده حقوق عاليه ي عموم اعضاء جامعه و اجرايعدالت بايگاني شده اقوام و ملتها ست. نشر ايدههاي نو براي تغيير شرايط زندگي عموم،رعايت منزلت انسان و عدالتخواهي چهارچوبه انديشههاي انسان آرمانگرا را تشكيلميدهد. او از قوانين و فرامين و نظامها قرائتي خاص و همخوان با شرايط جديد تاريخيدارد و لذا چندان مقيد به بايدها و نبايدهاي ديروز و امروز نيست . تاريخ شهادت ميدهد كه اصيلترين و ماناترين آرمانگرايان از بين اهاليهنروانديشه برخاستهاند و دليل آن شايد اين است كه براي ورود به دنياي آرمانگرايانعلاوه بر داشتن نگاهي فلسفي به هستي انسان بايد از بالاترين سطح حساسيتهاي عاطفينيز برخوردار بود . منتقد برنامههاي دولت و عملكرد ارگانهاو نهادهاي حكومتبراي اصلاحات ، معترضبه رعايت نشدن قوانين و مقررات، مبلغ طرحها وبرنامههاي حزبي و گروهي در چهارچوب ضوابط و مقررات موجود، آرمانگرا نيست. شورشي سياسي، نخبه قومي قدرت طلب، هنرمند علاقمندبه زبان و فرهنگ بومي امابدون اهداف عاليه اجتماعي و انساني در مورد قوم و ملت خود، فعال و نظريه پردازحزبي، سياستمدار تجزيه طلب، مبلغ ديدگاههاي شوونيستي آرمانگرا نيست . و اما آنجا كه ميحواهيد از آرمانگرايي ناموران جنبشهاي قومي يك ارزيابي داشتهباشيد و در اين مورد شيركوه ،شيون، شهريار و منزوي را مثال آوردهايد، ما نگاههايمتفاوتي داريم. در اين باره اگر شيركوه را به دلايلي مستثنا كنيم ديگر هنرمنداني راكه يادكرديد نميتوان نامور جنبش قومي خواند. آنها شاعران موفقي بودند كه اشعاري هم بهزبان مادري خود سرودهاند. آن سرودهها ممكن است بر ميزان دلبستگي مخاطبانشان نسبت به زبان و فرهنگ قومي شان تاثير گذاشته باشد، اما آن تاثير چيزي نبوده كهموجب بروز جنبش قومي و يا مؤثر در پيشبرد چنان جنبشي باشد . كساني مانند شهريار هم جايگاه ديگري دارند. زيرا اولا او يك شاعر بزرگ ملي ست.ثانيا او در اشعار تركي خود آرماني قومي و آرماني جداي از آنچه كه در اشعار فارسيخود مطرح نموده، را دنبال نكرده است. ثالثا شهريار شاعري ست كه در زمينهخصوصيترين عواطف گرفته تا مناقب مذهبي و مدح و ثناي رجال سياسي روز شعر گفتهاست و همين موضوع خود به تنهايي مرز بين او و آرمانگرا هاست . در بخش ديگر پرسش خود به مقايسهاي بين شاعران ياد شده با كساني چون احمدشاملو ، فروغ فرخزاد و حميد مصدق پرداختهايد. به نظر من اين مقايسه را با منطق يافرمول مشخصي نميتوان انجام داد. شاملو با انديشهاي منسجم و باثبات، در سراسرسروده هايش نمونهاي از يك آرمانگراي اصيل است. بدين سان اگر شيون ، منزوي ، فروغ و مصدق ويا هر شاعر برجسته ديگري راهم در صف آرمانگرايان قرار دهيم بايد بررسي كرد كه نوع و شدت احساسات و انديشههاي آرماني در آثار شان چگونه است تاجايگاه هريك از آنان مشخص گردد . اين پرسش شما بخش سومي هم دارد كه پيشتر به آن پاسخ دادم . مژدهي: جناب آقاي عبدلي شما يك پژوهشگر در حوزه تاريخ و فرهنگ تاتهاو قومتالش هستيد. ارزش علمي آثار شما و نيز ميزان پايبندي به آرمانتان كه همانا احيايهويت قومي و فرهنگي تالشان است، در حدي بوده كه آكادمي علوم باكو 15 سال پيشازاين تاريخ به شما درجه دكتراي افتخاري اعطاء كرد. ميدانيم كه تلاش همه جانبه وخستگيناپذير براي رسيدن به يك هدف آرماني، هزينههاي زيادي بر زندگي فردي وخانوادگي و اجتماعي تحميل ميكند. محروميتها، ناكاميها، تهديدها و هزاران درد ناگفته...با اين حال شما چگونه توانستهايد تا اين حد به آرمانتان پايبند باشيد و در پاي آن مقاومتكنيد؟. بي شك مقاومت آرمانگرايانه براي كساني چون گنجي كه اولا آرماني سياسي دارد،ثانياداراي شهرت ملي ست و ثالثا كاركرد حزبي دارد، سود آورتر است و لذا تحملهزينهها آسانتر. اما براي شما كه هزينههايي بيشتر ميپردازيد و هدف و آرمانتان بخشكمتري از مردم را دربر ميگيرد، ادامه و باروري تلاشتان را محصول چه چيزي ميدانيد . عبدلي: در اينجا براي مقايسه از اكبر گنجي ياد كرديد. خوشبختانه گفتيد كه ايشانآرماني سياسي دارد با كاركرد حزبي. پس با عنايت به تعريفي كه از آرمان و آرمانگرا درآغاز اين گفتگو ارايه شد، از اظهار نظر در اين مورد ميگذرم و ميرويم به سر اصلموضوع. به نظر من وقتي مبارزي آگاهانه به ميدان نبرد ميرود بايد منتظر كشته شدن،زخمي شدن، به اسيري رفتن و حتي منتظر محاكمههاي پايان نبرد هم باشد. حال اگر آنمبارز به دور از مركز و حوزه اصلي نبرد، مأمور در يك جزيره باشد، ممكن است گمنامماندن و تحمل مضاعف سختيها نيز به انتظارات او افزوده شود. ورود آگاهانه به ميداننبرد ورود به عرصه نام و ننگ نيز هست. پايداري تا آخر و يا بريدن و گريز به مكانيامن . در شرايط تاريخي اي كه نسل ما در آن قرار دارد، عصر پيشرفتهاي شگفتانگيز فنآوري، عصر ارتباطات، شكلگيري دهكده جهاني، پديده جهاني شدن و رويارويي تمدنها،براي اقوام و ملتها بزرگترين تهديد بحران هويت است. بحران بريده شدن ريشههايتاريخي و فرهنگي و ديگر رشته هايي كه خلاء تنهايي انسان را پر ميكند و به او آرامشرواني ميدهد و ضمن راهنمايي به درك كيستي اورا مطمئن ميسازد كه در برهوت زمانگم نخواهد شد .در اين شرايط سرشار از دلهره و وحشت، اقوام كوچك مظلومترين و بيپناهترين اهداف بحرانها هستند. كشورها و ملتهايي هم كه متشكل از اقوام ميباشندنميتوانند سرنوشت خود را از سر نوشت تك - تك اقوام خود جدا سازند. اقوام ستونهايايوان ملت اند . سياستمداران يا در كاخ حكومت فرمان ميرانند و يا در ميدان رقابت عليه هم توطئهميكنند . شركاي آنان يعني ثروتمندان هم آنچنان در انديشه باز كردن ميدان كاركردهرچه بيشتر و آزادانهتر سرمايه خود غرق اند كه جز سود بيشتر نه چيزي را ميشناسندو نه چيزي را ميبينند. توده مردم نيز مانند هميشه در كلاف نان و شرف همچنان به دورخود ميپيچند و ميپيچند تا آنكه هلاك شوند. در چنين اوضاعي گروهي اندك براي دفاعاز قوم، ملت، فرهنگ و تمدني كه به آن تعلق دارند در برابر هيولاي تهديدها و بيعدالتيها وارد ميدان نبرد ميشوند. آيا آنها آرمانگرا هستند؟ نميدانم. من هرگز چنينچيزي را از خود نپرسيدهام. اما ميدانم كه آنها هستند و با دغدغه هايي كه كه دارنددست و پنجه نرم ميكنند. احساس محروميت و تحليل هويت دغدغه اصلي آرمانگرايانقومي ست. آنها در آينه فردا از يك سو با تصويري از قوم خود روبرو هستند كه بهسرعت رنگ ميبازد و محو ميشود و از سوي ديگر برخلاف واقعيات، تصويري آرمانياز هستي آن قوم رقم ميزنند و تحقق آن را هدف قرار ميدهند و براي اين كار هريكراهي در پيش مي گيرند كه مخافات و مكافات ويژه خود را دارد. اگر كسي عاشق نباشد ودست از همه مواهب زندگي نشويد قطعا تحمل آن مخافات و مكافات را نخواهد داشت. كاش ميشد گوشهاي از آنچه كه برسر من آمده است در اينجا شرح دهم. كاشميشد آن آتش كه بارها مرا سوزانده و خاكستر كرده و از آن خاكستر ققنوس سختجان ديگري به زندگي نشسته است، لا اقل به سراغ فرزندان من نمي رفت . مژدهي: آقاي دكتر عبدلي لذت زندگي با آرمان چگونه است؟. نيچه ميگويدزندگي بدون موسيقي امكانپذير نيست. به نظر شما زندگي مبتني بر اصالت انساني بدونداشتن يك آرمان امكانپذير است . عبدلي: من نميدانم لذت چيست. چون لذت هم مانند گرماست كه در مقايسه باسرما مفهوم مييابد. من نميدانم يك آرمانگرا چه حس و حالي به معني لذت دارد كهاگر آرمانش نباشد آن حس و حال وجود نخواهد داشت. اما ميدانم خود اگر آرمانينداشتم خيلي از رنجها به سراغم نميآمد و زندگي ام از اينكه هست بهتر ميشد .شايدشغلم را و نانم را ازدست نميدادم و مثل انسان محروم از حقوق اجتماعي زندگي نمي كردم ، كمتر توهين ميشدم، بچه هايم ميتوانستند بهتحصيلات خود ادامه دهند و امروز براي خود كسي باشند و..و... با اين حال ميدانم درمقابل آنچه كه از دست دادهام خيلي چيز هارا هم به دست آوردهام كه لذتش نصيب انسانيت ، ميهن و هويت من شده است. همين اتفاق ميتواند برايم لذتي از نوعتعريف نشدهاش باشد. خيلي وقت است كه ميخواهم بدانم بين لذتي كه فلان آقا زاده ازتماشاي اتومبيل بنز 200 ميليون توماني خود ميبرد و لذتي كه فلان رعيت زاده از رقصخوشههاي پربار گندمزارش در هنگام درو ميبرد چه تفاوتي وجود دارد . زندگي رودخانه مواجي ست كه به هر حال جاري خواهد بود. ما ازكجا بدانيم كه آنرود اگر از ميان دشتي خرم بگذرد دلنوازتر است ويا از آغوش پر اشتياق يك كوير؟. مهماين است كه از گذر آن رود چه حاصل ميشود. ما بايد به آن حاصل بينديشيم. مگرهركس آرماني داشته باشد زندگي اش اصالت انساني بيشتري دارد؟. مگر همين رودهانيستند كه گاهي همه كشتهها و كاشانههاي مسير خود را ميروبند و ميبرند ويا از سراسردشتي سوخته ميگذرند بي آنكه دست محبتي بر سر بوتهاي بابونه يا گَوَني بكشند؟ . مژدهي: برگرديم به حوزه كار پژوهشي شماكه عمدتاً در زمينه تالش شناسي ستوشمارا به عنوان بنيانگذار اين رشته از ايران پژوهي ميشناسند. بفرماييد هيچ وقت شدهاست كه به آرمانتان شك كنيد؟، به اين صورت كه از سپري كردن عمر در راستايتلاش براي احياي هويت يك قوم بزرگ وكهن ايراني خسته شويد. دشواريهاي زندگيمعمولي و جذبههاي زندگي ديگران برشما تاثير بگذارد و نا اميد كند و بخواهيد از خوندل خوردن دراين عرصه دست برداريد؟. عبدلي: شك به آرمان و شك به سودمند بودن تعقيب آن ويا ادامه تلاش برايتحقق آن با هم فرق دارند. شك به سودمند بودن تعقيب شايد گاهي اتفاق افتاده باشدولي شك به اصل و نفس آرمان هرگز. براي شك كردن دراين مورد هميشه يك لحظه يجبرانناپذير دير بوده. فرزند ناخواسته را در وضعيت جنيني ميتوان سقط كرد اما وقتيباليد و متولد شد وبه دلخواه خودت تربيتش كردي ديگر نه نيمه تن بلكه تمام وجود تميشود. با نگاه در آينهاش ساليان سپري شده زندگي را باز مييابي و نو شدگي رااحساسميكني و به تسخير آينده اميدوار ميشوي . آرماني كه با انسان دهليز زمان را طي كند و با شعور و تجربه ي او قوام يابد و پيراستهشود و جلا بخورد، ديگر ترديدناپذير ميشود. ترديد در آن چيزي ست چون ميل بهتباهي و انتحار و آن ميل چيزي جز ذايل شدن عقل، پذيرفتن ذلت و دشمني با زندگينيست. من ترديد كردهام اما به آرمان نه بلكه به خوناب جگر خوردنها و روانفرسودنهايي كه در راه تحقق آن آرمان بايد متحمل شد . گاهي شعارداده ام كه اي كاشيك فوتباليست ميشدم . از انبوه رهگذران در خيابانهاي پر هياهو، كدام يك ميداند آنكس كه غريبانه و تنها، باهزاران زخم ناروا بر تن، از كنارشان ميگذرد، به پيشباز فرشتهاي ميرود كه رمز همه يشاديها در نگاه اوست. آن رهرو تنها زير بار همه ي بي اعتناييها، از شدت همه يزخمها و نامراديها هرگز خسته نميشود. رابطه خستگي با او مثل باران و آفتاب است. باريدن باران مانع از تابش آفتاب نيست. فقط پرده اي از ابر در ميانشان حايل است . اما .سرانجام باران باز ميايستد و ابر تارانده ميشود وآفتاب همچنان مي تابد . مژدهي: تلخترين خاطرهاي كه طول سالها تلاش و مبارزه خود داريد چيست. شرحآن تلخي نيز شنيدني ست . عبدلي: به سرو بلند بالايي نگاه كنيد كه يك بوته گياه داردوست از بُن تا فراز آن پيچيده . چنان كه گويي آن را بلعيده است. آن داردوست اگر خاطرات تلخ يك زندگي باشد كدامقسمتش تلختر است؟. بگذاريد بگويم. تلخ تر ازهمه شايد آن گوشه از زمان و مكاني ست كه سرو آزاد ما در آنجاسر برآورده و قامت افراشته است . زماني كه عاشقي جرم است. شادي جرم است .هويت خود را انكارنكردن و ايستادن بر ريشه هاي خويش جرم است . آنگاه كه در چهار راه زمان رو به هر سويي كه ميكني خويش را درآينهاي از گناه ميبيني، مجرم و گناهكار نگون بخت به كدام يك ازتازيانههاي كيفر بيشتر بينديشد ؟ به راستي اين چيست؟. انسان آرمانگرا ازبين آنچه كه خود تجربه مي كند و آنچه كه مي داند كداميك را تلختر بخواند ؟. وقتي شب مي خوابي مطمئن نيستي كه نهار فردا را داري يانه تلخ است اما تلخ تر از آن بي خوابي و رنج پريشاني فكر است كه بايد تا بامداد تحمل كني . با اين حال تجربه كردن اين گونه تلخيها مسئله نيست. مسئله دانستن وندانستن است .آنگاه كه آسودگي به ندانستن است ، دانستن تلخترين خاطره زندگي ست . مژدهي: آقاي عبدلي نسل جوان امروز را چگونه ارزيابي ميكنيد؟. به نظر شماروحيات و خلقيات حاكم بر اين نسل با چه مؤلفه هايي تعريف ميشود؟. آيا نسليآرمانگراست. در همان حوزه پژوهش شمانسل جوان را چقدر علاقمند به تاريخ و زبان وفرهنگ ملت تالش ميبينيد؟. به نظر شما اساسا در جهان جديد و سلطه فرهنگ جهانيميتوان دم از آرمان و آرمانگرايي زد؟. عبدلي: اين پرسش شما هم سه بخشي ست. 1 - ارزيابي نسل جوان امروز. 2 -ميزان علاقمندي جوانان تالش نسبت به تاريخ و فرهنگ خود. 3 - آيا در جهان امروزميتوان دم از آرمانگرايي زد. در پاسخ بخش نخست بايد ديد منظور شما كدام نسل جوان امروزي ست. جواناقوامي مانند تالش .جوان جمهوري اسلامي ايران و يا جوان زير چطر جهاني شدن؟. زيرا اگرچه همه اينها در دهكده جهاني زندگي ميكنند و كم و بيش به مزاياي زندگي در آندهكده دسترسي دارند اما ابداً گروه يا بخش اجتماعي همساني نيستند كه بشود وضعيتروحيات و آرمانهايشان را با يك معيار ارزيابي كرد. پس براي اينكه از چهارچوبموضوع اين گفتگو خارج نشويم، نگاهمان بايد به نسل جوان قومي، جوان نواحي روستاييباشد. در دو - سه دهه ي گذشته كه انقلاب اسلامي و جنگ تحميلي در آن اتفاق افتاده ومادر حد قابل توجهي توسعه علمي و فناوري را تجربه كردهايم، نسل جوان قومي با فرصتهاو تهديهاي خاصي روبرو شده است. استفاده از فرصتها براي او منشاء تحول بزرگي شدهاست. او در اين دوره ناگهان در مركز انفجارآگاهي قرار گرفت و تجربههاي فرهنگي وسياسي ژرفي به دست آورد. در عرصه آموزش علوم و فنون درخششي بي سابقه يافت.در مراكز آموزش عالي هم دركميت و هم در بروز استعداد علمي از جوانان شهري پيشيگرفت و با استفاده از چنين سرمايهاي وارد حوزههاي مديريت گرديد و به كسب سمتهايعلمي، صنعتي و اداري مهمي نايل گرديد. اين روند اگرچه اكنون به دلايلي مشخص كند وضعيف شده است ولي هنوز ادامه دارد . اين فرايند تحول و شكوفايي هيچگاه از دغدغه تهديدها آسوده نبوده. تهديدهاييچون فراهم نبودن شرايط مناسب كارو پيشرفت كه فرارمغزها، سرخوردگي و انزواجويي رادر پي داشت، وجود بن بست مخوفي به نام محدويت زمينه اشتغال وبه كارگيري بهينهدانش و استعداد، وجود تبعيض و معيار نبودن شايستگي در احراز مشاغل و سمتها ، طبقاتي شدن تحصيل، ژرفتر شدن مستمر شكاف طبقاتي، گسترش مفاسد و معضلاتاجتماعي در سايه ي بيكاري و عدالت تعريف شده به نفع قشري خاص و سوء مديريت بهويژه در سطوح مياني اداري و اقتصادي كشور به تضعيف فرصتها انجاميد و آن شور ونشاطي كه به دنبال وقوع انقلاب بر روحيه نسل جوان قومي حاكم شده بود تدريجا فروكش مي كند. در چنين شرايطي انديشهها يا آرماني يا زير زميني و يا منفي ميشوند. از آنجاييكه هنوز اميد به فردا، اميد به تحول و اصلاحات بر روحيه اكثريت چيرگي دارد، انديشه ها بيشتر هواي وادي آرمان و آرزو را دارند . اصولاً آرمانگرايي و احساس بي عدالتي ساكنان يك خانه اند و از يك دروازه رفت و آمد مي كنند . علاقمندي جوان امروز تالش نسبت به تاريخ و فرهنگ و زبان خويش كه در طولچند دهه ي گذشته گسترش يافته است در پرتو فرصتهايي كه به آن اشاره شد شكلگرفته. اين علاقمندي كنشي آگاهانه در فرايند تلاش براي حفظ هويت است. كنشي كهمحصول طبيعي احساس محروميت در روند توسعه ي كشور و احساس تبعيض درمقايسه با اجتماعات ديگر است. ناگفته نماند كه حاصل وجهت اين كنشهاو واكنشهاهميشه به نفع تالش و امنيت ملي نيست. در بين همين جوانان كساني هم هستند كه ازچاله به چاه پناه ميبرند و تحقق آرزوها و ارضاء عقدههاي خود را در آينه جريانهايفكري برون مرزي و پان تركيسم ميبينند. مصداق اين واقعيت در نيمه شمالي تالش بهگستردگي ديده ميشود .آنها تالش اند، ايراني اند ودر خاك تالش زندگي ميكنند اما بهتركي سخن ميگويند و آنتن گيرنده هايشان به سوي باكوست . سرانجام در پاسخ سومين پرسش شما ميشود گفت: آزاديخواهان و انسان دوستاننخبه آرمانگرايند و در هواي آرمانهايشان نفس ميكشند .يك سطح پايينتر از آنان ناراضيان و منتقدان قرار دارند. آنهاآرزومندانند و براي تعميق آرزو تا سطح آرمان بايداز خيلي چيزها بگذرند و براي به دست آوردن و آموختن چيزهايي ديگر تلاش كنند . مژدهي: ما درطول عمر، كه ممكن است چند دهه را دربر بگيرد، باشناخت و آگاهياي كه به دست مي آوريم، ميتوانيم مدلهاي مختلفي براي زندگي را تشخيص دهيم و ازبين آنهايك مدل را انتخاب كنيم. مدل آرماني هم نوعي از مدلهاي زندگي ميتواند باشد.شما گاهي انساني را ميبينيد كه همه چيزش را براي حفظ منافع شخصي ميفروشد. درمقابل كسي را ميبينيد كه سرشار از نوع دوستي و طراوت جان و شادي روان است.مصاحبت با او خود بهشتي دلنواز است و لذت همدمي با او بهشتي ديگر. هريك از اينهابه الگوي خاصي از زندگي تعلق دارند. درمدل آرماني كه مورد بحث ماست، انسان درهمه ي انتخابهاي كلي اش آرمان خود را در نظر ميگيرد. آرمان بر او تاثير ميگذارد.برمنش او، انديشه و گفتار و همه ي بودن او تاثير مي گذارد . او نيز به تناسب پايداري و شكيباي خودبر آرمانش تاثير ميگذارد و آن را ژرفتر ميكند و دروني ميسازد . جناب عبدلي شما كه به استناد آثار وچشم انداز عيني زندگي تان، سراسر يك زندگي آرمانيرا سپري كردهايد، بفرماييد ويژگيهاي يك شخصيت آرمانگرا و يك زندگي آرمانيرا با چه شاخص هايي ميتوان بيان و ارزيابي كرد. نقاط قوت و ضعف آن را درچهميدانيد. آيا شما آرمانگرايانه زندگي كردن را يك وظيفه ميدانيد يا يك هنر؟. عبدلي: شما پاسخ نيمي از اين پرسش خود را دادهايد و پاسخ نيمه آخر آن نيز درتعريفي كه از آرمان و آرمانگرا آمد تقريبا داده شده است. با اين حال شايد اين توضيحهم لازم باشد كه آرمانگرا انساني ست كه بي آنكه خود خواسته و برگزيده باشد، بارسنگين و شيريني در جان خود دارد كه پيوسته بي قرار به منزل رساندن آن است و براياين منظور به دنبال شرايط و فرصت مناسبي نيست بلكه خود در تلاش است كه آنشرايط را با تحميل هيچ قيمتي به ديگران فراهم نمايد. او درختي ست كه شكوفه و ميوهدر جان آن است و گزيري ندارد جز آنكه بار خود را برنماياندو به دست دهد بي آنكهخود سهمي از آن را طلب نمايد. تب و تاب حمل باري كه با جان انسان آرمانگرا درآميخته و بي قرار ي و رنج به مقصد رساندن آن، قرائتي خاص از نرمها و هنجارهايمتعارف ميطلبد و در فرايند خود به پيله و پرچينهاي فرموده شده و با تمامت شرايطحاكم چندان سازگار نيست. او در مقام رسولي است كه براي ابلاغ و نشر رسالت خودهيچ سنت و قانون مانعي را برنمي تابد. از اين رو زندگي اش با رنجها و تهديدها درهمميآميزد. پس اين گونه زندگي يك سرنوشت است و تحمل آن سرنوشت خود نوعي هنراست. هنري كه عاشقي، سخت جاني، اميدواري و متعلق به خويش نبودن از جمله مصالحآن است .
|