استفاده از مطالب اين پايگاه با ذكرمنبع و نام نويسنده/مترجم آزاد است

 

Home
تازه هاي تالش
سرزمین تالش
زبان و ادبیات تالش
تاريخ و باستان شناسي
مردم شناسی تالش
هنرو فرهنگ تالش
كتابخانه تالش
اجتماعی
نقد و بر رسی
تالش شمالي
علي عبدلي در يك نگاه
گوناگون
آرشيو
پيوندها
تماس با ما

 

 

 جنبش تالش شناسي (2)

 در ادامه بحث را به كارهايي كه شما انجام داديد بر مي گردانيم . با عنايت به آنچه كه از گذشته ها براي ما باقي مانده جغرافياي تاريخي تالش را چگونه مي توان ترسيم كرد ؟ و در واقع مرزهاي تالش باستاني كجاها بوده است ؟

ج : بعضي حرفها هست كه بايد در زمان خودش گفته شود و بعضي مطالب را نمي شود هر وقت و با آن صورتي كه گوينده يقين كرده است مطرح بكند . چون زمينه هايي مي خواهد سالها پيش وقتي كه مي خواستم در مورد اشو زرتشت اظهار نظري بكنم ،با اينكه  مطمئن شده  بودم كه اين پيامبر بزرگ ايراني بايد در نقطه اي از سرزمين تالش ـ حالا نه تالش امروز ، بلكه تالش كهن  و در مغان يادر همان اطراف متولد شده باشد. در اين مورد نمي توانستم به آساني امروز سخن بگويم . چون احساس مي كردم زمينه كافي فراهم نيست . بعد از چاپ كتاب تاريخ كادوس ها و به بحث گذاشتن مطالبي كه در آن مطرح شده بود، اين كتاب توانست مقداري زمينه را فراهم كند . با موضوعي كه مطرح شده بود  هيچ برخورد انتقادي جدي اي هم نشد . بلكه خيلي هارا به فكر كردن  و تامل واداشت . بعضي ازدوستان هم در همان آغاز به بنده اظهار لطف فراوان كردند . بعضي محققان صاحب نام با حسن نظر  خواستند اين كاررا ادامه بدهم چون ديده بودند كه حرف حرفي نو است. حتي اگر مي شد پيش بيني كرد  كه آن ديدگاه روزي رد  بشود اما مهم نبود . اصلاً پويايي علم در همين است. بايد ديد گاهها مطرح شوند ورويشان بحث شود . بعضي ادامه پيدا مي كنند تا به نتايج عاليه مي رسند و بعضي هم دير يا زود رد مي شوند .

 بحث اينكه جغرافياي تالش باستان كجاها را در بر مي گيرد از آن صحبت هايي است كه همه چيزش را الآن جرأت نمي كنم بگويم . چون ما كه از ديدگاه  بعضي ها متهم هستيم ، مي ترسم سنگيني اتهام ما بيشتر بشود . ولي مااهل تحقيقيم و دايم در حال ياد گرفتن و تجربه كردن .  باكي هم از انتقاد نداريم و از انتقاد هميشه درس ياد مي گيريم و به نفع ما است . حتي انتقاد خيلي هم تند ولي عالمانه باشد. مطمئناً از انتقاد مي شود بهره ها برد و از آن درس ها آموخت . من آنقدر مديون كساني كه تشويق كرده ا ند تا كساني كه از من انتقاد عالمانه كرده اند.  بنابراين بايد بگويم اكنون كه در حال نوشتن تاريخ تالش از زمانهاي دورتازمان معاصر هستم و فصلي از آن به جغرافياي تاريخي تالش اختصاص داده شده است هر آنچه كه درمورد جغرافياي تالش باستان لازم بوده در آن گفته ام .

 تالش باستان تمام استان اردبيل بلكه يك مقدار آن طرف تر را هم در بر مي گرفته . يعني تمام استان اردبيل زماني جزو خاك تالش بوده است . اكنون هم بايد آن را حوزه فرهنگي تالش به شمار آورد . شما از كوههاي قره داغ يك خط فرضي را به طرف جنوب بكشيد و به قزل اوزن و قافلان كوه برسيد . ببينيد اين خط فرضي از كجاها عبور مي كند . سرزمين تاريخي كادوسان در بخش شرقي آن خط فرضي قرار مي گيرد  و آنجا حوزه فرهنگي تالش به شمار مي آيد . آثاري كه مي تواند اين نظررا اثبات كند هنوز هم به صورت زنده و عيني باقي است . در شهرستان كليبر هنوز لكه هاي زبان تالشي باقي مانده است . در مجاورت اردبيل هنوز روستاها و شهرستانهاي تالش نشين باقي مانده است . دلايلي كه من آورده ام بسيار مفصل است . وقتي يك قوم در چند هزار سال  پيش توانسته دربرابر دولتهاي مختلف آسيا ، در برابر اورارتو، آشوريان و ديگر اقوام پايداري بكند و مي توانسته چند ده هزار نيرو به ارتش ايران كمك بكند ، اين نيرو با انهمه  توانمندي نمي توانسته در اين دو وجب خاك فعلي تالش محصور شده باشد و اصلاً در چنين جايي براي آنهمه همه جمعيت جاي نفس كشيدن نبوده است . اينكه آنها چگونه زندگي مي كردند ؟ گندم و غله شان از كجا مي آمد ؟ دامهايشان را كجا مي چرانيدند ؟ جنگهاي يشان  را دركجا مي كردند ؟ روابط شان را چگونه برقرار مي كردند ؟ و… يقيناً دو وجب خاك تالش فعلي نمي توانسته پاسخگوباشد .

 خيلي خلاصه همانطوري كه گفتم ؛ به اين نتيجه رسيده ام كه تالش ايران باستان مرزهايش در ناحيه غرب به مرزهاي استان آذربايجان شرقي مي رسد و تمام استان اردبيل را در بر مي گيرد و در شمال به رودخانه ارس و كورا مرتبط بوده است. در شمال با اقوام آلبانيايي و هيركانيان همسايه بوده و مغان كنوني در داخل خاك تالش بوده است . در همان زمان هم مرز جنوبي و جنوب شرقي تالش رودخانه سفيد رود بوده كه هنوز هم هست و در آنجا با قوم ديلم همسايه بوده است . من در همين بحث به نتايج جالب توجهي رسيده ام . اينكه چطور با ديلمان همسايه بوده و با ديگران نبوده است . مثلاً آمار دان چه شدند من با مستندات فراوان به اين نتيجه رسيده ام كه درگيلان قومي به نام آمارد وجود نداشته . اين اشتباهات تاريخ نگارهاي ما است كه بعضي جاها را به بعضي جاهاي ديگرارتباط داده اند ساكنان شرق سپيد رود از ابتدايش ديلمان بوده اند و هنوز هم ديلمان هستند . و از جانب شرق هم همانند حالا به تالش به درياي كاسپين مرتبط بوده اند .

ü       يعني دو قوم مهم و باستاني گيلان ما تالشها و ديلمان بوده اند ؟

ج : بله ، تالشها و ديلمان بوده اند و بقيه اينها تاريخ هاي جديد تري دارند به بعضي نوشته هاي محققان امروز ماهم كه نگاه بكنيد ؛ چه محققان  خارج از ايران يعني محققان غربي و چه بعضي از محققان داخلي مي بينيم كه  اينها جغرافياي پراكندگي قوم برادر ما يعني گيلكها را دلتاي سفيد رود دانسته اند . يعني آبرفتي كه سفيد رود در دامنه كوهها ايجاد كرده است و فعلاً لاهيجان تارشت رادر بر مي گيرد در آنجا ساكن بوده اند حالا چرا در آنجا ساكن بوده اند يك بحث ديگر است كه مفصلا در تاريخ تالش مطرح شده است.

ü       در مورد اقوامي كه در حوزه جغرافياي تاريخي تالش مطرح شد مختصري گفتيد . ادامه آنرا به كتابهاي تان مي سپاريم تا در آنجا ديدگاههاي شمارا بخوانيم . چون نمي توان در اينجا كاملاً به آن پرداخت و ممكن است سوء تفاهماتي را هم پيش بياورد . به كارهاي شما بر مي گرديم . اينكه شما در برخي موارد مطالبي را به صورت نظريه مطرح كرديد كه حالت انتهاري داشته اند . مثل تالش زادگاه زرتشت ، يا بيان نامواژه « ثا تا گوشيه » براي قوم تالش در باستان كه قبل از شما در اين باره هيچ جايي بحث نشده بود . طبيعتاً بسياري از محققان علوم مختلف كتابهاي شما را مي خوانند . حالا چه در تالش يا خارج از تالش . ديدگاههاي آنها چه بوده است ؟ چه برخوردهايي و نقدهايي داشته اند ؟

ج : كارهايي را كه در زمينه تاريخ تالش انجام داده ام ؛ در وهله نخست هدفم اين بوده كه تاريخ تالش شناخته شود . اما يك اعتقاد كلي دارم كه بر تمام كارهاي من سايه انداخته است اعتقاد به اين كه  در هر حوزه فكري چه تحقيقي باشد، چه شعر و چه قصه نويسي و چه زمينه هاي ديگر ؛ اگر كسي حرفي نو ندارد بهتر است چيزي نگويد . چون يا ناچار است گفته هاي ديگران را تكرار بكند يا ناچار است براي پر كردن صفحات كاغذ به مسائلي بپردازد كه ديگران گفته اند و او آن را به روايتي ديگر بيان مي كند و شاخ و بال مي دهد . اعتقاد دارم محقق ـ خصوصاً در عرصه هاي ناشناخته و در حوزه هايي كه كمتر كار شده است ـ بايد ذهن پويا و خلاق و نو آور ي داشته باشد . با اين اعتقاد در ضمن تحقيقات عادي خودم كه درباره تالش انجام شده است ؛ بر همه چيز با شك نگاه كرده ام  و اين شك نگريها مرا وادار كرده است كه گهگاه روي بعضي چيزها بيشتر تأمل كنم  و به دنبالشان بروم و جستجو كنم . و حتي اصل موضوع را رها كنم و به دنبال آن  نكته اي كه مرا به تأمل وا داشته است , بروم و در آن جستجو و پويش و تلاشها به نتايجي رسيده ام . هيچ اصراري هم نداشته ام كه نتيجه اي كه به آن رسيده ام يقين مطلق است و وحي منزل است و همه بايد بپذيرند . همانطور كه شك كرده ام ؛ امكان شك ديگران را روي كار خودم در نظر گرفته ام . زيرا همانطور كه من شك كردم ديگران هم بايد شك كنند و به نتايجي برسند كه به تأييد يا رد كار من برسد . من همين را پويايي در كار فكري مي دانم . اين پويايي بايد وجود داشته باشد. البته نه با اين پيش فرض كه مي خواهم آدم پويايي شوم حرفهاي عجيب و غريبي بزنم . بلكه خود آن موضوعات است كه بنده رابه سوي خود كشانده اند . وقتي در نوشتن كتاب تاريخ كادوسها بايد از زبان اين مردم صحبت مي كردم ؛ بايد از وضعيت سياسي و جغرافيايي اينها صحبت مي كردم و اينكه اينها پيش از اسلام چه ديني داشتند ؟ چه عقايدي داشتند ؟ و مردمي به اين بزرگي در چه سطحي از آگاهي و مدنيت قرار داشتند ؟ پس بايد به اشو زرتشت مي رسيدم . وقتي به ايشان رسيدم ديدم حرفهايي كه ديگران زده اند در يك جا به هم نمي رسند و همديگر را دفع مي كنند . خيلي از مسائلي كه ساختاري را ايجاد مي كنند در زندگاني اشور زرتشت و آييني كه آورده و مزديسنا تاريخ آن به همديگر نمي رسند و همديگر را دفع مي كنند و از جنس هم نيستند . اينها براي من شك ايجاد مي كردند . پس واقعيت چيست ؟ وقتي دنبال واقعيت دويدم ؛ ديدم برعكس آنها , ناشناخته ماندن قوم تالش , تاريخ تالش , جغرافياي تالش محققان مزديسنا پژوه را در حدي از بي اطلاعي از وضعيت اينها قرار داده است . وقتي زبان تالشي تحقيق نشده است و محققي در آلمان , در فرانسه , در انگلستان ـ براي نخستين بار درباره زرتشت كار كردند ـ درباره زبان تالشي چيزي نمي دانند چطور مي توانند بين زبان اوستا و زبان تالشي مقايسه اي داشته باشند ؟ اصلاً زبان تالشي در تحقيقات شان ملحوظ نبوده است و اصلاً به آن توجه نداشته اند . ولي من كه به اين زبان حرف مي زنم ؛ مي نويسم و تسلط دارم خيلي زود متوجه شباهت هاي بين آنها مي شوم . وقتي آنها نمي دانند دراژه « D∂rāža»  كجاست ؛ و نمي توانند در عالم جايي را پيدا كنند كه خانه پدر زرتشت در آنجا بوده ولي وقتي من وارد دراژه مي شوم و قدم مي زنم و تمام آنچه را كه در گا ثا ها , در يشتها آمده , آن فضا , آن هياهوي رمه ها و گله ها , آن كوهها و آن جنگل , آن فضا و آن رودها و درياچه هارا در آنجا مي بينم ؛ خيلي راحت مي توانم مقايسه بكنم . وقتي مي بينم ، آنها براي اينكه بگويند درياچه كَوي يَه سويَه يا همان فرزدان كجا بوده كه كي ويشتاسپ حامي اشو زرتشت مي رفته و در كنار شان قرباني مي داده  است ؛ وقتي اشور زرتشت را به بلخ مي برند و قرباني اش را به هامون در سيستان و بلوچستان مي برند من خنده ام مي گرفت . اينكه ويشتاسپ و ديگران بايد آدم هاي مسخره اي مي بودند كه كار ناوالي از گله ورمه به راه مي انداختند و از بلخ به طرف درياچه بويناك و ناسالم و پر از حشرات موزي هامون در سيستان مي رفتند و در آنجا قرباني مي كردند . اصلاً اين همه راه را چگونه طي مي كردند ؟ وقتي كه مي بينم كه ويشتاسپ در پَرتوَ بوده ؛ مي بينم پَرتَو هست . و عربها آن را بردع خوانده اند و بر دع هنوز هم در خاك آلبانياست . كسي از بر دعه بخواهد برود تا قره باغ و درياچه كيا نِسي يه كه در آنجا هست و هنوز هم آن را درياچه فرزدان مي خوانند من راحت تر مي توانم مقايسه كنم . پس آمدم و اين مقايسه ها را انجام دادم و به اين نتيجه رسيدم كه زرتشت در گوشه اي از خاك تالش و در همان دراژه متولد شده؛ واقعاً در همان دراژه لريك جمهوري آذربايجان خانه پدري اش بوده و در آنجا زندگي كرده است . به سبلان براي دعا و نيايش رفته است . از رودخانه دائيتي كه پر از خر فستر بوده عبور كردهاست ،  شكي نمي ماند كه آن رود كورا مي باشد  . در حالي كه ديگران محل داييتي را در خوارزم پنداشته اندو آن را با رودهايي يكي شمرده اند كه حتي يك پشه را هم نمي توان در آبهايش پيدا كرد ولي در اينجا در كورا خرفستر ها و مارها و جانوران آبي اش هنوز هم وجود دارند  و به اين نام مشهور است . زرتشت از دائيتي عبور كرده و به بر دعه كه خانه كي ويشتاسپ در آنجا بوده مي رفته . من اينها را ثابت كردم . به قول يكي از بزرگان ايران پژوه « آنهايي كه تمام عمرشان را سعي كرده اند تا بگويند اشور زرتشت در بلخ اعلام رسالت كرده است ؛ امروز بخاطر حرف من نمي آيند به تمام حرفهاي گذشته خود خط بطلان بكشند . مطمئناً بعضي ها از سر احترام و بزرگواري سكوت مي كنند يا نصيحت مي كنند كه اين حرفها را نزن .   وعده اي هم كه از نسل جديد هستند و تشنه اطلاعات تازه  و كشف واقعيت هستند مي آيند و تشويق مي كنند .» اين هر سه مورد هم بوده ، عده اي بنده راتشويق كردند . عده اي كه براي بنده سمت استادي دارند از سر بزرگواري سكوت كردند و مرا به حال خودم گذاشتند كه كار م را دنبال كنم تا معلوم شود در آخر چه مي شود . وعده اي هم امدند انتقاد كردند و رد كردند و گفتند اينطوري نمي شود چون تمام منابع و محققان و بزرگان ما همه اينجوري مي گويند و تو طوري ديگر .

 در مورد ثاتا گوشيه هم چنين چيزي مصداق دارد . شما برويد ازتمام محققان تاريخ بپرسيد كه ثاتاگوشيه كجاست؟ هيچ كدامشان نمي توانند به شما نشان بدهند. ثاتاگوشيه اي كه اين همه هم معروف است . در چند جا از كتيبه هاي هخامنشي از آن ياد شده است . در آنجا عليه داريوش قيام شده است . در آنجا اتفاقاتي افتاده است . و آنجا كه بايد سرزمين قوم بزرگي باشد در كجا واقع بوده ؟. همسايه هايش چه كساني بوده اند ؟. ما برخي اطلاعات تاريخي و جغرافيايي را كنار هم مي گذاريم وروي اطلاعات زبان شناسي هم كار مي كنيم.

آنجا را تاتاگوشيه هم مي نويسند . و ما مي بينيم تاتاگوشيه بر اساس قانون تطور زبانهاي ايراني خيلي راحت مي تواند تالشيه و تالش بشود . يعني اگر يك « تا » حذف شود مي شود تا گوشيه و با توجه به نوشتارهايي كه از پهلويك و پارسيك داريم مي بينيم در آنجا حرف لِ وجود نداشته است . و به جاي لِ بيشتر از گ استفاده مي شده است . ولي شايد در زبان تالشي و خطي كه داشته اند وجودداشته است . پس تاگوشيه مي تواند تالشيه و تالش هم بشود . اين از نظر زبان شناسي كه اصلاً نياز نيست آدم زبان شناس باشد و بدان پي ببرد .

بنده از زبان شناسي چيزي نمي دانم ولي يك زبان شناس بگويد اين تحول درست نيست . و اين تطور درست نيست . اين سخن را هيچ كس نمي گويد و نگفته است . چون واقعي است . وقتي ايراني زبانها ثاتاگوشيه و تاتاگوشيه مي نوشتند ؛ بر اساس قانون تطور زبانها آشوري ها آن را تاتاگين گيبيري و تاتاگين  تلفظ مي كردند و اين طبيعي است كه آشوريها به زبان خودشان تاتاگوشيه يا ثاتاگوشيه را بايد تاتاگين يا تاتاگين گيبيري تلفظ بكنند . اين نشانه ها و دلايل همه وجود دارد . بعد مي بينيم كه اگر يوناني ها بخواهند تاتاگوشيه و يا ثاتاگوشيه را تلفظ بكنند برابر قوائد زباني آنها بايد كادوسيه بشود و تلفظ شان جز اين هم نمي شد . اين نشانه هاي زبان شناسي شايد قوي ترين دليل ها باشد كهثابت مي كند تالش و يا همان سرزمين تالشيه همان تاتاگوشيه است. البته باز هم ادعا نمي كنم و تعصبي هم ندارم . دعوت مي كنم از همه صاحب نظران و اساتيد اعم از زبان شناسان و محققان كه بيايند و بگويند اين حرفي را كه زده ام كجايش اشكال دارد . آيا اساساً غلط است يا نه رگه هايي از واقعيت در آن هست . يعني بيايند يا رد كنند يا بپذيرند و يا اصلاحش كنند تا بنده هم بتوانم بهره ببرم.

ü       شما دراژه را محل تولد حضرت زرتشت گفته ايد . در ييلاقات اسالم جايي هست به نام دروز Daruz كه در حال حاضر متروكه است . با عنايت به شباهت دراژه و دروز و دروج كه در گذشته ها نام ديوي هم بوده است ، آيا مي توان در اين باره هم تأمل كرد ؟ و اينكه چرا به اين نام بپرداخته ايد . با عنايت به اينكه شباهتهايي هم به مكان محل تولد زرتشت كه توصيف شده دارد .

ج : اولين حرفي كه مي توان زد اين است  كه تمدن از نقاط كوهستاني و از غرب كوههاي تالش به طرف شرق و تالش و جلگه هاي كناره دريا آمده است و قبلاً نواحي جلگه اي آباد نبوده است و كسي نمي توانسته در آنجا ها زندگي كند . پس ما بايد ارتباطاتي را در يك محيط جغرافيايي بايك اسم در نظر بگيريم كه بايد در آن حوزه جغرافيايي وجود داشته باشد . مورد بعدي اين است كه ممكن است دروز با دراژه ارتباطي نداشته باشد يا به خاطر شباهتي كه دارند ارتباطي هم داشته باشند . ولي دراژها غير از محل سكونت شان در لريك فعلي در ديگر جاهاي تالش هم هستند . در لوندويل و حتي در ماسال طايفه دراژ( درج) هنوز هم با اين نام زندگي مي كند . يعني هم در مناطق ييلاقي و هم در مناطق پايين تر زندگي مي كنند . اما يك چيز كه باعث شد دراژه لريك را مورد توجه قرار دهم اين است كه نشانه هاي مختلف ديگري هم در آنجا وجود دارد . اولين اين كه آنجا نزديك به مغان است  و زرتشت را از مغان نمي توان جدا كرد و دراژه در حوزه مغان است . مورد ديگر كه اين نزديكي را تكميل مي كند نزديكي دراژه به سبلان است كوه شكوهمندي كه  اشور زرتشت براي راز و نياز به آنجا مي رفت . پس اين عوامل سبب مي شود كه در وهله اول توجه ما به دراژه لريك باشد تا دراژه هاي اين سوي تر.

ü       به بحث جغرافيايي تاريخي تالش بر مي گرديم . شما محدوده اي را به طور نسبي بيان و مشخص كرديد . اما در كشورهاي مختلفي از دنيا تالش ها در حال زندگي كردن هستند . عده اي از آنها در چند دهه گذشته به خاطر شرايط كاري يا تحصيلي يا سياسي مهاجرت كرده اند و بحث شان جداست . اما عده اي كه مد نظر من است آنهايي هستند كه در گذشته ها به خاطر مسائل سياسي و حكومتي تبعيد شده اند . مثل تالشاني كه گفته مي شود در افغانستان يا قزاقستان هستند . البته گذشته از تالشاني كه در روسيه فعلي يا كشورهاي تازه به استقلال رسيده از شوروي قديم كه تعداد شان در برخي كشورها بسيار كم است . تالشان ديگر كشورها كه تاريخ شان در آنجا به دوران قديم باز مي گردد ؛ از چه زماني و چرا به آنجا رفته اند ؟

ج : بيشترآنهايي كه در روسيه و يا  ديگر كشورهاي منطقه هستند  به تازگي مهاجرت كرده اند و يا براي كسب درآمد و براي تحصيلي و يا موارد ديگر . حتي در برخي روستاهاي دور روسيه هم تالشاني زندگي مي كنند . اما در مورد افغانستان و قزاقستان كه اشاره كرديد من به وجود تالش در  افغانستان اعتقاد ندارم و اصلاً چنين چيزي نيست .

ü       ببخشيد منظورتان اين است كه تاتها هستند يا معتقديد اصلاً تالشي در آنجا وجود ندارد ؟

ج : بله ممكن  است به خاطر مشابهت هاي زباني است كه چنين بيان كرده اند . چون بسياري از گويشها  شباهتهاي با هم دارند. اما در قزاقستان تالش ها هستند من با آنها صحبت كرده ام . آنها را ديده ام و در آنجا تالش وجود دارد . اما آنها زبان شان را فراموش كرده اند . البته خيلي سال هم نيست كه اين اتفاق افتاده است . شايد هنوز افراد سالمندي را بتوان يافت كه چيزهايي از تالشي در ذهنشان مانده باشد . اين مسأله به احتمال زياد بعد از انقلاب سوسياليستي اتفاق افتاده . چون از تبعيد تالشان جمهوري آذربايجان  به مناطق نامعلوم در كشور شوروي خاطراتي دارند . از خانواده هايي كه شورشي بودند يا از سران و نزديكان خانواده هاي شورشي بودند به صورت دسته جمعي كوچانده شده اند . در آن زمان خيلي ها نمي دانستند كه آن خانواده ها در كجاها اسكان داده شدند و شايد هم بعد ها متوجه شدند . حاكمان براي اينكه اين افراد نتوانند ارتباطي با نزديكان خود برقرار كنند و شورشهايي را انجام دهند يا رهبري كنند صلاح را در آن ديدند كه آنها را به آن سوي دريا بفرستند . و آنها را با همه خاطراتي كه تالشان و شاهدان عيني در  جمهوري آذربايجان از آنها دارند و اين بخشي از تاريخ تالش است به قزاقستان كوچانده اند و در آنجا اسكان داده اند و چون در آنجا هيچ اثري از زبان فارسي نبوده است خيلي زود تحليل رفته اند . ولي هويت شان را به ياد دارند . يعني وقتي از آنها مي بپرسيد مي گويند ما تالش هستيم..

ü       براي من جالب بود كه شما بحث وجود تالشان درافغانستان را رد كرديد . چون در برخي آثار به اين امر اشاره شده و آمار آنها تا صد هزار نفر هم مطرح شده است . و گفته شده كه در استان هاي پكتيا و مزار شريف زندگي مي كنند . ولي شما اين را رد كرديد . اين امر بر اساس مشاهدات مستقيم شما بوده يا دلايل ديگري داريد ؟

ج : فكر مي كنم تقصير و گناه اصلي طرح اين مسأله هم متوجه بنده است . چون اولين كسي كه در ايران به وجود تالش در شرق درياي كاسپين اشاره كرده است بنده هستم . در اولين سفرم به باكو در صحبتهايي كه با تالشان آنجا داشتم و درمورد تالشان خارج از كشور اطلاعاتي كه از اين و آن گرفته بودم وقتي به ايران آمدم در مصاحبه اي اشاره كردم كه دوستان من گفتند در زمان حضور روسها در افغانستان مأمور بودند و در استان پكتيا و دريك بازار محلي ديده اند كه دو سه نفر دارند با هم صحبت مي كنند . چون خودش تالش بوده متوجه شده كه زبان آنها را مي فهمد و يك شباهتهايي بين زبان خودش و زبان آنها ديده است ؛ حالا يا واقعاً از آنها پرسيده و آنها گفته اند ما تالش هستيم يا نه اين دوستمان خودش برايم روايت كرده كه ديدم درآنجا به زبان تالشي صحبت مي كنند و پرسيدم و آنها گفتند ما تالش هستيم . من اين را همينطوري نقل كردم و در مطبوعات نقل شد و بعدها دنبالش گرفته شد و هر كس شاخ و بالي به آن داد و مطرح كرد . ولي بعدها من سفرهايي داشتم . با دوستاني كه به تاجيكسان يا افغانستان مسافرت كردند و كتابهايي كه در مورد افغانستان خواندم و اطلاعاتي كه درباره زبانها و لهجه هاي رايج در آنجا به دست آوردم و خاطراتي كه از كوچ دادنهاي تالشها به دست آوردم مبني براينكه آيا ممكن است كه گذر بعضي از آنها به افغانستان افتاده باشد يا نه ؛ ديدم هيچ اثري و دليلي و نشانه اي اين نظر را تأييد نمي كند كه چه از قديم در آنجا تالشي وجود داشته باشد و چه جديداً تالشاني را به انجا تبعيد كرده باشند . و براي بنده هم متأسفانه فقط و فقط فرصتي پيش نيامده كه به آنجا بروم و در پكتيا بگردم كه واقعاً در آنجا تالش هست يا نه و ولي بقيه مسائلش را جستجو و تحقيق كرده ام وبه نتيجه هم رسيده ام . من هم در حد توان خود در كتابهاي مربوط به افغانستان گشتم هيچ اثري حتي يك درصد هم اطلاعاتي به دست نياوردم و چيزي نديدم .

ü    آقاي عبدلي به لحاظ اينكه در روزگار ما شما يكي از پيشگامان شعر تالشي  هستيد ، مي خواهم با شما به عنوان عبدلي شاعر هم سخني داشته باشم . در آغاز بگوييد سرگذشت  شاعري شما از كجا آغاز مي شود . شور اين هنر را چه زماني در خود يافتيد ؟

ج : من‌ كه‌ تا سالهاي‌ آغازين‌ نوجواني‌ در روستاي‌ نسبتا" كم‌ آب‌ وگياه‌و دور افتاده‌ (كلور) زيسته‌ بودم‌، مهاجرت‌ به‌ تالش‌، اقامت‌ در دل‌جنگلهاي‌ خوشابر، همراهي‌ با عشاير منطقه‌ در كوچهاي‌ موسمي‌، زيستن‌در آغوش‌ طبيعتي‌ وحشي‌، لمس‌ و درك‌ بكرترين‌ و سحرانگيزترين‌لحظات‌ زندگي‌ در گذر فصلها، موجب‌ تحولي‌ روحي‌ و جوششي‌ دروني‌درمن‌ شده‌ بود كه‌ خود تصور روشني‌ از آن‌ نداشتم‌. همه‌ چيز بي‌ آنكه‌ به‌دركش‌ نايل‌ شوم‌، برايم‌ شعر بود. نگريستن‌، غرق‌ شدن‌ در تصاوير تابلويي‌زنده‌ كه‌ از هر سو احاطه‌ام‌ كرده‌ بود، تدريجا" به‌ شرح‌ و وصف‌ آمد ونخستين‌ دانه‌هاي‌ شعرگونه‌ تراويدن‌ گرفت‌، بي‌ آنكه‌ خود در آن‌ تراوش‌نقشي‌ آگاهانه‌ داشته‌ باشم‌.

بعدها كه‌ چند سالي‌ مقيم‌ تهران‌ شدم‌، آن‌ تراوشهاي‌ ذوقي‌ را با ترس‌ ولرز هايي‌ در برخي‌ محافل‌ و مجالس‌ ادبي‌ ارايه‌ دادم‌ و سر انجام‌ در سال‌1352 مجله‌ ي‌ فردوسي‌ كه‌ يكي‌ از معروفترين‌ نشريات‌ ادبي‌ آن‌ زمان‌ايران‌ بود، در شماره‌ نوروزي‌ خود با اختصاص‌ سه‌ صفحه‌ به‌ چاپ‌ شرح‌حال‌ و نمونه‌ اشعار‌ ، مرا در زمره‌ ده‌ شاعر جوان‌ برگزيده‌ سال‌ معرفي‌كرد. در آن‌ هنگام‌ براي‌ نخستين‌ بار احساس‌ كردم‌ مثل‌ اينكه‌ جدا" شاعرم‌و زان‌ پس‌ كوشيدم‌ با اختصاص‌ وقت‌ بيشتري‌ به‌ مطالعه‌ ي‌ شعر و نقدهاي‌ادبي‌ و چاپ‌ شعر درنشريات‌ مختلف‌ و حتي‌ نوشتن‌ نقد بر مجموعه‌ اشعارديگران‌، فعاليت‌ ادبي‌ خود را گسترش‌ دهم‌ .

 ü       شما شاعري‌ هستيد كه‌ بيشتر وقتتان‌ صرف‌ پژوهش‌ شده‌است‌ (انتشار يك‌ دوجين‌ كتاب‌ پژوهشي‌ تا اين‌ تاريخ‌).چگونه‌ ازسرودن‌ به‌ پژوهش‌ رو نموده‌ايد؟ براي‌ شما كدام‌ جدي‌ و كدام‌ تفنن‌است‌ ؟

 ج‌: براي‌ من‌ سرودن‌ به‌ اختيار نبود. من‌ به‌ فكر شاعري‌ نبفتادم‌. شعربه‌ سراغم‌ آمد و مرا شكار كرد. شعر خانه‌اي‌ بود كه‌ در آن‌ زندگي‌مي‌كردم‌. در آن‌ خانه‌ به‌ فرهنگ‌ تالش‌ دلبستگي‌ يافتم‌ و مطالعه‌ ي‌ آن‌ رابه‌ عنوان‌ كاري‌ جدي‌ برگزيدم‌ .

در مورد اين‌ كه‌ شعر يا تحقيق‌، كدام‌ يك‌ برايم‌ تفنن‌ است‌، بايد بگويم‌كه‌ نه‌ كسب‌ دانش‌ و فعاليت‌ علمي‌ تفنن‌ مي‌شود و نه‌ آفرينش‌ هنري‌،خصوصا" براي‌ كساني‌ كه‌ بي‌ هيچ‌ الزام‌ و نفي‌ مادي‌ و با صرف‌ نقد زندگي‌در چنان‌ عرصه‌ هايي‌ گام‌ بر مي‌دارند. شاملوي‌ شاعر خالق‌ فرهنگ‌ كوچه‌ ومترجم‌ دن‌ آرام‌ و پا برهنه‌ها نيز هست‌. نمي‌شود گفت‌ كه‌ در يكي‌ از آن‌رشته‌ها از سر تفنن‌ و سرگرمي‌ كار كرده‌ است‌ .

 بااينكه‌ فعاليت‌ شاعري‌ ام‌ بنا به‌ دلايلي‌ تدريجا" تحت‌ الشعاع‌ فعاليت‌پژوهشي‌ قرار گرفت‌ ولي‌ پيوسته‌ با شعر زندگي‌ كرده‌ام‌ و در آن‌ عرصه‌ نيزتا جايي‌ كه‌ به‌ ادبيات‌ تالش‌ مربوط‌ مي‌شود منشاء تحول‌ بوده‌ ونوآوريهايي‌ داشته‌ام‌. مثلا" براي‌ نخستين‌ بار به‌ زبان‌ تالشي‌ غزل‌ سروده‌ام‌،به‌ زبان‌ تالشي‌ در قالبهاي‌ آزاد اعم‌ از نيمايي‌ و سپيد ذوق‌ آزمايي‌ كرده‌ام‌و تاكنون‌ دو مجموعه‌ ي‌ شعر منتشر كرده‌ام‌. پس‌ اين‌ هم‌ نمي‌تواند تفنن‌باشد. شعر برايم‌ هميشه‌ شيرين‌ترين‌ دلمشغولي‌ و مأمني‌ آرام‌ بخش‌ دراوج‌ خستگيها بوده‌ است‌ .

ü       در حالي‌ كه‌ ادبيات‌ و شعر امروز ايران‌ و جهان‌ به‌ پست‌ مدرن‌رسيده‌ و همچنان‌ حركت‌ به‌ وادي‌ مقابل‌ دارد، شعر تالش‌ حتي‌ از شعرهمسايه‌ ي‌ ديوار به‌ ديوار خود يعني‌ شعر گيلكي‌ هم‌ عقب‌ مانده‌ است‌.علت‌ چيست‌ ؟

 ج‌: نمي‌دانم‌ شما چطور به‌ به‌ فكر چنين‌ مقايسه‌اي‌ افتاده‌ايد. جريان‌ادبي‌ تالش‌ چه‌ تناسبي‌ با جريانهاي‌ ادبي‌ اروپاو ايران‌ دارد .

پست‌ مدرن‌ پديده‌اي‌ ست‌ اروپايي‌ كه‌ نخستين‌ تأثيرهايش‌ بر هنر وهمچنين‌ شعر نيز ‌ در آن‌ گوشه‌ از جهان‌ آشكار گرديده‌ است‌. اين‌پديده‌ كه‌ بعد از مدرنيسم‌ شكل‌ مي‌گيرد ، فرايند تحولات‌ فرهنگي‌ غرب‌،از رونسانس‌ تا زمان‌ حاضر را پشت‌ سر نهاده‌ است‌ و تاريخ‌ پيچيده‌اي‌دارد.ولي‌ تالش‌ هنوز در شرايط‌ پيشا مدرن‌، درچنبر شناخت‌ و اثبات‌هويت‌ قومي‌ خود باز مانده‌ است‌. ابتدا تا انتهاي‌ قدمت‌ ادبي‌ آن‌ به‌ يك‌سده‌ نمي‌رسد .

شايد لازم‌ نباشد براي‌ رسيدن‌ به‌ تجربه‌هاي‌ پست‌ مدرن‌ و استفاده‌از آن‌ در شعر و ديگر رشته‌هاي‌ هنر، راه‌ چند صد ساله‌اي‌ را كه‌ در غرب‌پيموده‌ شده‌ قدم‌ به‌ قدم‌ طي‌ كنيم‌ ولي‌ اين‌ كار به‌ شرايط‌ و زمينه‌هاي‌ويژه‌اي‌ نيازمند است‌ كه‌ در جامعه‌ ي‌ روستانشين‌ و عشايري‌ تالش‌ فراهم‌نيست‌ و هنرمند نيز نمي‌تواند از نبوغ‌ و دانش‌ خود ديوار سترگي‌ بين‌ اثرخود ومخاطبان‌ بالفعل‌ آن‌، ايجاد نمايد.

شعر آينه‌ ي‌ ذهن‌ شاعر است‌. يك‌ ذهن‌ متحول‌، بارور از واقيات‌ زمان‌خويش‌ است‌ . مكاتب‌ و تجربه‌هاي‌ فراگير فردي‌ در حوزه‌ هنر، در روندادوار و تحولات‌ تاريخي‌ شكل‌ مي‌گيرند. شاعر بزرگ‌ امروز دست‌ كم‌ ازلحاظ‌ نوع‌ تجربه‌ها، بر پله‌ ي‌ بعدي‌ بزرگان‌ شعر ديروز ايستاده‌ است‌. ماكه‌ هنوز در مقايسه‌ با جايگاه‌ ادبيات‌ معاصر ايران‌ و جهان‌، بر پله‌هاي‌پايين‌تري‌ قرار داريم‌، در نهايت‌ خوش‌ بيني‌ بايد به‌ انتظار ظهور نوابغي‌باشيم‌ كه‌ بتوانند جريان‌ شعر و ادب‌ تالش‌ را با جهش‌ هايي‌ بزرگ‌ به‌عرصه‌هاي‌ مقابل‌ برسانند پس‌ آنگاه‌ از رابطه‌ شعر و ادب‌ خود با مدرنيسم‌و پست‌ مدرن‌ سخن‌ بگوييم‌ .

 ü       در عرصه‌ شعر معاصر ايران‌ مراجعي‌ چون‌ نيما و شاملو وجوددارد كه‌ نسل‌هاي‌ بعدي‌ آنها آثار شان‌ را با معيار آنان‌ مي‌سنجد اماشاعران‌ تالش‌ از چنان‌ مراجعي‌ محرومند. براي‌ حل‌ اين‌ مشكل‌ چه‌ بايدكرد .

 ج‌: ما نبايد به‌ تالش‌ همچون‌ يك‌ جزيره‌ نگاه‌ كنيم‌ و حسابش‌ را ازاتفاقاتي‌ كه‌ در پيرامونش‌ رخ‌ مي‌دهد جدا بدانيم‌. تالش‌ در عرصه‌ ي‌تعامل‌ هنري‌ و تبادل‌ تجربه‌ها، همچون‌ مربع‌ اي‌ در متن‌ يك‌ جدول‌ متقطع‌است‌. شعر شاعران‌ تالش‌ صرف‌ نظر از اختلاف‌ زبان‌ و گويش‌ وهمچنين‌ با وجود ضعف‌ها و نا هماهنگي‌ هايش‌، بخشي‌ از بدنه‌ ادبيات‌ايران‌ است‌. لذا همانطور كه‌ شاعران تهراني‌ و شيرازي‌ و تبريزي‌ از رودخانه‌ي‌ تجربه‌ها و جريانهاي‌ ادبي‌ كشور خود بهره‌ مي‌جويند و به‌ نيما و شاملوغيره‌ اقتدا مي‌كنند و از دايره‌ اكنون‌ به‌ افق‌هاي‌ فراتر رو مي‌كنند، شاعران‌تالش‌ نيز مي‌توانند بي‌ هيچ‌ استثناو محدوديتي‌ با آنان‌ همراه‌ باشند. كتابهاو مقالاتي‌ كه‌ در نقد و بر رسي‌ شعر معاصر و گذشته‌ ايران‌ منتشر شده‌اند،منبع‌ و مرجع‌ شاعران‌ تالش‌ نيز هست‌. تنها اختلافي‌ كه‌ در اين‌ بين‌ وجوددارد تفاوت‌ زبان‌ است‌. در همان‌ اختلاف‌ نيز درسهايي‌ وجود دارد كه‌ بايدآن‌ را بياموزيم‌. مثلا" احساسي‌ كه‌ در مقايسه‌ ي‌ زبان‌ تالشي‌ با فارسي‌ به‌ مادست‌ مي‌دهد در وحله‌ ي‌ نخست‌ توان‌ و غناي‌ خيره‌ كننده‌ زبان‌ فارسي‌ست‌. پس‌ شاعر تالشي‌ زبان‌ بايد و ظيفه‌ ي‌ تقويت‌ و پالايش‌ و كشف‌استعدادهاي‌ زبان‌ خود را نيز بشناسند و با جديت‌ به‌ آن‌ عمل‌ كنند زيراجهان‌ هركس‌ نهفته‌ در زبان‌ اوست‌. زبان‌ محدود هرگز نمي‌تواند فراگيرنده‌جهاني‌ گسترده‌ باشد .

كار يكه‌ شاعر به‌ اين‌ محدود نمي‌شود كه‌ از يك‌ زبان‌ محلي‌ و بدون‌پشتوانه‌ ادبي‌ مكتوب‌ و كافي‌ در حدي‌ كه‌ بين‌ عامه‌ مردم‌ رواج‌ دارد درآفرينش‌ ادبي‌ استفاده‌ كند. بلكه‌ بايد اولا"در كاربرد آن‌، به‌ ويژه‌ از لحاظ‌دستوري‌، دقيق‌ باشد. دوما" با استفاده‌ از امكانات‌ و استعدادهاي‌ نهفته‌ ي‌آن‌ زبان‌ راكشف‌ و توسعه‌ دهد .سوما"عناصر منسوخ‌ شده‌ آن‌ را بازيابد واحياء كند و به‌ اين‌ ترتيب‌ مدام‌ در صدد پالايش‌ آن‌ از واژه‌ها واصطلاحات‌ دخيل‌ باشد. خيلي‌ از شاعران‌ مطرح‌ تالش‌ را مي‌شناسم‌ كه‌ درسروده‌ هايشان‌ جاي‌ پاي‌ دستور زبان‌ فارسي‌ به‌ شدت‌ ديده‌ مي‌شود وبسياري‌ از تركيبات‌ و عبارات‌ و اصطلاحاتشان‌ ترجمه‌اي‌ و گرته‌ برداري‌شده‌ از فارسي‌ و عربي‌ ست‌ .

اگر شاعري‌ نمي‌كوشد كه‌ هرچه‌ روان‌تر، سره‌تر و پالوده‌تر از زبان‌تالشي‌ استفاده‌ كند، بهتر است‌ از خير سرودن‌ شعر تالشي‌ بگذرد . اين‌قاعده‌ در شامل‌ شاعران‌ محلي‌ ديگر مثلا" گيل‌ها و تاتهاوغيره‌ نيز مي‌شود.همچنين‌ يك‌ شاعر موفق‌ محلي‌ سرا بايد دايم‌ در انديشه‌ نوآوري‌ و پيونددادن‌ ادبيات‌ ديار خويش‌ با فضاي‌ تجربه‌هاي‌ تازه‌ و موفق‌ شعراي‌ كشورباشد وبا مطالعه‌ و تأمل‌ در ادبيات‌ گذشته‌ و معاصر خصوصا" مجموعه‌هاي‌نقد و برسي‌، جهان‌ ذهن‌ خود را گسترده‌تر و پربارتر كند. خود را ملزم‌ به‌سرودن‌ شعر محلي‌ نكند. بگذارد حس‌ و تجربه‌ و عواطف،‌ ظرف و جامه‌اش‌ راخود برگزيند. دراين راستا بي‌ فايده نخواهد بود اگر نمونه‌ هايي‌ زيبا از آثار موفق‌زبان‌ خودرا به‌ فارسي‌ ترجمه‌ كند و اشعار برجسته‌ي فارسي‌ را به‌ زبان‌ خودبرگرداند. من‌ خود در اين‌ زمينه‌ تجربه‌هاي‌ رضايت‌ بخشي‌ دارم‌.

 ü       يكي‌ از مصيبت‌ هايي‌ كه‌ در بين‌ هنرمندان‌ تالش‌ وجود دارداحساسات ناسيوناليستي‌ و محلي‌ زدگي‌ ست‌. نظر شما دراين‌ باره‌چيست‌ .

 ج : ناسيو ناليسم‌ به‌ معني‌ ملت‌ خواهي‌ معاني‌ و مفاهيم‌ مختلفي‌ دارد. ازاين‌ رو به‌ طور كلي‌ قابل‌ نفي‌ نيست‌. نوعي‌ از آن‌ عرق‌ و علاقه‌ و غرور ملي‌و نوع‌ ديگرش‌ تعصب‌ و برتري‌ خواني‌ ملي‌ ست‌. لازم‌ است‌ نخست‌ كاربرداين‌ اصطلاح‌ را به‌ منظور نزديك‌ شدن‌ به‌ منظور شما در مورد تالشان‌ باقوم‌ گرايي‌ و قوم‌ مداري‌ جايگزين‌ كنيم‌. هرچند كه‌ اين‌ جايگزيني‌ صورت‌مسئله‌ را تغيير نمي‌دهد

تعصب‌ قومي‌ مدار بسته‌تر از تعصب‌ ملي‌ ست‌. با اين‌ تفاوت‌ كه‌ حاصل‌و تبعات‌ اولي‌ انگيزش‌ تضادهاي‌ ملي‌ و حاصل‌ و تبعات‌ دومي‌ ،رويارويي‌جهاني ست‌. حال‌ اگر منظور شما از احساسات‌ ناسيوناليستي‌ در بين‌ روشنفكران‌تالش‌، نوع‌ مثبت‌ آن‌ يعني‌ عرق‌ و علاقه‌ و غرور قومي‌ باشد، نبايد آن‌ رايك‌ مصيبت‌ خواند. اما اگر منظورتان‌ قوم‌ گرايي‌ و دامن‌ زدن‌ به‌ تعصبات‌قومي‌ و محلي‌ باشد، به‌ نظر من‌ چون‌ پايه و‌ مايه‌ سياسي‌ ، ايدئولوژيك‌ وسابقه‌ سوء تاريخي‌ ندارد خام‌ و احساسي‌ ست‌. اما اگر عواملي‌ به‌ آن‌احساسات‌ دامن‌ بزنند و در آن‌ باره‌ روشنگري‌ به‌ عمل‌ نيايد، ممكن‌ است‌در روند گسترش‌ خود سياسي‌ و فرهنگي‌ هم‌ بشود و آن‌ وقت‌ به‌ قول‌ شمامي‌شود يك‌ مصيبت‌. بنابراين‌ كوشندگان‌ فرهيخته‌ ي‌ عرصه‌ ي‌ هنر وفرهنگ‌ تالش‌ بايد در همه‌ حال‌ به‌ وظيفه‌ ملي‌ خود دراين‌ باره‌ عمل‌ كنند واين‌ باور را به‌ كساني‌ كه‌ خواسته‌ و نخواسته‌ درگير احساسات‌ قوم‌ گرايي‌هستند ياد آور شوند كه‌ تالش‌ تالاري‌ دلپذير در كاخ‌ بزرگ‌ و شكوهمندي‌به‌ نام‌ ايران‌ است‌ و جهت‌ و هدف‌ همه‌ ي‌ تلاشها و آفرينشهاي‌ ما درزمينه‌هاي‌ فرهنگي‌ و هنري‌ بايد در خدمت‌ خوش‌ عطرو بو ترنمودن‌فضاي‌ آن‌ كاخ‌ و يا به‌ عبارتي‌ تقويت‌ و اعتلاء و توسعه‌ ي‌ فرهنگ‌ ملي‌ وتقويت‌ زمينه‌هاي‌ وحدت‌ و وفاق‌ ملي‌ باشد .

ü       اگرچه‌ گفته‌اند شعر هنري‌ ست‌ ذوقي‌ و طبع‌ روان‌ مي‌خواهد امانمي‌شود انكار كرد كه‌ براي‌ پرورش‌ استعدادها محفل‌ها و كارگاه‌هاي‌ادبي‌ هم‌ لازم‌ است‌ ،همان‌ كارگاه‌ هايي‌ كه‌ در كرج‌ و تهران‌ و ديگرشهرهافعاليت‌ دارند اماتالشان‌ از وجود چنان‌ مراجعي‌ محرومند.به‌نظر شما چه‌ بايد كرد.

 ج‌: هنر شعر تالشي‌ دوره‌ ي‌ كودكي‌ خود را طي‌ مي‌كند، هنوز در سراسرمنطقه‌ ي‌ قومي‌ گسترده‌ تالش‌، افراد انگشت‌ شماري‌ وجود دارند كه‌سرايندگي‌ به‌ زبان‌ تالشي‌ را جدي‌ تلقي‌ مي‌نمايند و بيشتر آنان‌ نيز جوانندو در آغاز راه‌ قرار دارند، بنابراين‌ ما نبايد اين‌ ديار را با جاهايي‌ چون‌تهران‌ و كرج‌ مقايسه‌ نماييم‌ ولي‌ ضرورت‌ دارد كه‌ براي‌ ايجاد محافل‌ شعرخواني‌ و نقد و بررسي‌ شعر تلاش‌ شود . پيشكسوت‌ها به‌ دور از جوناخوشايندي‌ كه‌ متاسفانه‌ گاها"در روابط‌ ما ديده‌ مي‌شود، با احساس‌مسئوليت‌ در آن‌ محافل‌ شركت‌ كنند. شعرهاي‌ تازه‌ ي‌ خود را بخوانند،سروده‌هاي‌ به‌ قول‌ شما نسل‌ سوم‌ را گوش‌ كنند و نقد نمايند، تا فرصتي‌پيش‌ آيد كه‌ تجربه‌ها مبادله‌ شوند. پيله‌هاي‌ انزوا و برخي‌ باورهاي‌ موجودگشوده‌ شود. تبادل‌ تجربه‌ و نقد پذيري‌ كه‌ از رموز موفقيت‌ به‌ شمارمي‌آيد، بايد در بين‌ ما تقويت‌ شود.

 ü       بعضي‌ از زبانها و گويشها كه‌ به‌ قول‌ شما از جمله‌ ي‌ زباهاي‌مرده‌ به‌ شمار مي‌آيند، امروزه‌ مورد توجه‌ قرار گرفته‌اند و عده‌اي‌ بابرگزاري‌ همايشهايي‌ در صدد معرفي‌ و احياء آن‌ هستند. محاسن‌ ومعايب‌ اي‌ آن‌ همايشها كه‌ در باره‌ تالشي‌ و گيلكي‌ برگزار مي‌شودچيست‌ .

 ج‌: پرسش‌ عجيبي‌ ست‌. اگر منظورتان‌ از زبانهاي‌ مرده‌ تالشي‌ و گيلكي‌است‌، من‌ نمي‌دانم‌ كي‌ گفته‌ام‌ كه‌ آنها جزء زبانهاي‌ مرده‌ به‌ شمارمي‌آيند.به‌ نظر من‌ يك‌ زبان‌ و قتي‌ مي‌ميرد كه‌ ديگر كه‌ گويشوراني‌ نداشته‌باشد. چنانكه‌ پشتر در جايي‌ ديگرهم‌ گفته‌ام‌، زبانهايي‌ كه‌ گويشوران‌ نسبتا"كمي‌ دارند و در محاصره‌ و زير نفوذ زبانهاي‌ بزرگتر مي‌باشند، اگر موردحمايت‌ جدي‌ قرار نگيرند، داراي‌ زبان‌ ادبي‌ و مكتوب‌ نشوند، زودتر به‌زمره‌ زبانهاي‌ مرده‌ مي‌پيوندند .

در مورد همايشهاي‌ مورد نطر شما هم‌ بايد گفت‌ كه‌ اولا" من‌ نشنيده‌ام‌كه‌ تاكنون‌ همايشي‌ صرفا" براي‌ زبان‌ و يا ادبيات‌ تالشي‌ و گيلكي‌ برگزارشده‌ باشد. به‌ هر حال‌ همايشهايي‌ كه‌ تاكنون‌ با مضمون‌ گيلان‌ وتالش‌شناسي‌ برگزار شده‌اند و بخشي‌ از آنها نيز به‌ موضوع‌ زبان‌ و ادبيات‌اختصاص‌ يافته‌ است‌ سودمند و تأثير گذار و عرصه‌اي‌ براي‌ تعامل‌ و انتقال‌تجربه‌ هابوده‌اند. با اين‌ اميد كه‌ هروز شاهد آن‌ گونه‌ همايشها با ويژگي‌شايسته‌تر و محتوايي‌ بهتر باشيم‌ .

 ü       به‌ نظر مي‌رسد در بين‌ اهل‌ قلم‌ و هنر تالش‌ جناح‌ بنديهايي‌شكل‌ گرفته‌ كه‌ بسيار زيانبار است‌. بفرماييد كه‌ چه‌ بايد كرد در اين‌زمينه‌ جريان‌ سالم‌ و اصيل‌ تقويت‌ شود .

 ج‌: همانطور كه‌ گفتم‌، فعاليت‌ ادبي‌ و هنري‌ در تالش‌ پديده‌اي‌ ست‌ كه‌دوره‌ آغازين‌ خود را طي‌ مي‌كند. اين‌ امر نيز مانند هر اقدام‌ نوي‌ بي‌ سابقه‌در روند تكويني‌ خود ،مشكلات‌ و نارسايي‌ هايي‌ دارد. با اين‌ حال‌ فكرمي‌كنم‌ موضوعي‌ را كه‌ مطرح‌ كرديد در تالش‌ به‌ حدي‌ نيست‌ كه‌ جاي‌نگراني‌ داشته‌ باشد. اختلاف‌ سليقه‌ها ممكن‌ گاه‌ يكي‌ را به‌ گروهي‌ نزديك‌واز گروهي‌ ديگر دور نمايد و به‌ اين‌ ترتيب‌ گروههاي‌ هم‌ انديش‌ مختلفي‌شكل‌ بگيرد. ما نبايد آن‌ را جناح‌ بندي‌ زيانبار بناميم‌. آنچه‌ كه‌ فعلا"اهميت‌ دارد اين‌ است‌ كه‌ همه‌ ي‌ كوشندگان‌ عرصه‌ فرهنگ‌ تالش‌ قصد ونيت‌ خدمت‌ دارند و اگر دراين‌ ميانه‌ كجروي‌ هايي‌ هم‌ وجود داشته‌ باشدمطمئن‌ باشيد كه‌ نمي‌تواند هركتي‌ را كه‌ آغاز شده‌ است‌ ضعيف‌ و از راه‌تاريخي‌ اش‌ منحرف‌ كند .هنرمندان‌ تالش‌ بايد ضمن‌ تحكيم‌ همدلي‌، همگرايي‌، احترام‌ به‌ هم‌، ارج‌نهادن‌ به‌ ارزش‌ كار پيشكسوتها و ايستادگي‌ در برابر هر حركتي‌ كه‌ نشان‌ ازتفرقه‌ ،تنگ‌ نظري‌ و حرمت‌ شكني‌ دارد جريان‌ فرهنگي‌ اصيل‌ و سالم‌ قوم‌خويش‌ را تقويت‌ كنند . 

 ü       در بين‌ شاعران‌ و محققان‌ تالش‌ كساني‌ هستند كه‌ آثار خوبي‌پديد آورده‌اند ولي‌ امكانات‌ چاپ‌ آن‌ را ندارند. براي‌ حل‌ اين‌ مشكل‌ چه‌راهكاري‌ وجود دارد .

 ج‌: بخشي‌ ازاين‌ مشكل‌ به‌ شرايط‌ موجود در حوزه‌ چاپ‌ و نشر كشورما مربوط‌ است‌. سياستهاي‌ نادرست‌ وزارت‌ فرهنگ‌ و ارشاد اسلامي‌باعث‌ شده‌ كه‌ پديد آورندگان‌ از هر گونه‌ امكانات‌ و تسهيلات‌ دولتي‌محروم‌ باشند و حتي‌ حقوق‌ حقه‌ طبيعي‌ آنان‌ رعايت‌ نشود. وزارت‌ ارشادبا حذف‌ دو ركن‌ اصلي‌ حوزه‌ كتاب‌ يعني‌ پديد آورندگان‌ و كتابفروشان‌ ازشموليت‌ حمايتهاي‌ خود، پديد آورندگان‌ را مأيوس‌ و منزوي‌ نموده‌ ،تعدادناشران‌ را به‌ سقف‌ دوبرابر كتابفروشان‌ رسانده‌، با خريد كتاب‌ از ناشرو نظارت‌ ننمودن‌ برقيمت‌ كتاب‌، راه‌ سوء استفاده‌ هارا در اين‌ موردبازگذاشته‌ است‌ . در نتيجه‌ نرخ‌ كتابخواني‌ در كشور به‌ ميزان‌ تأسف‌انگيزي‌ كاهش‌ يافته‌ است‌. در چنين‌ آشفته‌ بازاري‌ پديد آورنده‌شهرستاني‌ و كساني‌ كه‌ كار منطقه‌اي‌ مي‌ كنند، نبايد چشم‌ اميدي‌ به‌ دولت‌و سياستهاي‌ حوزه‌ چاپ‌ و نشر داشته‌ باشند .ازين‌ رو بايد كوشش‌ كرد تاراه‌ چاره‌ ديگري‌ براي‌ زنده‌ ماندن‌ پيدا شود .

من‌ سالهاست‌ كه‌ براي‌ حل‌ اين‌ مشكل‌ پيشنهاد كرده‌ام‌ كه‌ صندوقي‌براي‌ حمايت‌ از فعاليتهاي‌ فرهنگي‌ تالش‌ با استفاده‌ ازامكانات‌ و منابع‌خصوصي‌ تأسيس‌ شود. من‌ براي‌ اين‌ كار طرح‌ تفصيلي‌ آماده‌اي‌ دارم‌ كه‌هروقت‌ گروهي‌ به‌ عنوان‌ هيأت‌ مؤسس‌ گرد هم‌ آمدند، آن‌ را تقديم‌ كنم‌ وخود نيز در حد توان‌ به‌ آن‌ صندوق‌ كمك‌ خواهم‌ كرد.

 ü       وضعيت‌شعرمعاصر تالش‌ را چگونه‌ مي‌بينيد .

 ج‌: تاريخچه‌ ي‌ كوتاه‌ شعر تالشي‌ ايران‌ را به‌ دو دوره‌ مي‌توان‌ تقسيم‌كرد. 1 - دوره‌ تجربه‌هاي‌ نخستين‌ كه‌ از دوره‌ مشروطيت‌ آغاز مي‌شود وتا دهه‌ ي‌ 1340 ادامه‌ مي‌يابد. از آن‌ دوره‌ نام‌ شاعراني‌ چون‌ صدقي‌پونلي‌، ميرزا فرهاد شهنازي‌ و سيد محمود شرفي‌ مطرح‌ است‌. اينان‌ نيز درحد تفنن‌ و ذوق‌ آزمايي‌ به‌ شعر تالشي‌ پرداخته‌ و سروده‌ هايي‌ از خود به‌يادگار گذاشته‌اند. 2 - دوره‌ جوششهاي‌ ادبي‌ كه‌ از اوايل‌ دهه‌ ي‌ 50 باانتشار منظومه‌ «خنديل‌َ پئشت‌» سروده‌ فرامرز مسرور آغاز مي‌شود وپس‌ از انقلاب‌ اسلامي‌ آهنگ‌ رساتر و فراگيرتري‌ پيدا مي‌كند و شعرتالشي‌ در قالب‌هاي‌ مختلف‌ و مضامين‌ نو و با بار تأثيراتي‌ مثبت‌ از شعرمعاصر ايران‌، به‌ عرصه‌ ي‌ مطبوعات‌ راه‌ مي‌يابد و اكنون‌ با رشد چشمگيرروبه‌ تحولي‌ بزرگ‌ دارد .

 

ü       بخش ديگري از ادبيات تالش در آن سوي آستارا رود جريان دارد . وضعيت شعر تالشي را در آنجا چگونه مي بينيد .

ج : در تالش شمالي هم سابقه پرداختن جدي به شعر تالشي بيشتر است ، هم دامنه اين هنر گسترده تر، هم تعداد شاعران شاخص آن ديار از تالش جنوبي بيشتر و همچنين زبان آثار ادبي در آنجا نسبت به آثار ما سره تراست  . با اين حال به لحاظ هماهنگي با زمان ، استفاده از صور خيال و نو انديشي و نو آوري از شاعران تالش جنوبي عقب مانده اند

شاعران تالش شمالي در روند تحولات ادبي در مقايسه با آنچه كه در ايران با ظهور نيما يوشيج رخ داده است ، دچار توقف شده اند . دفاتر اشعار آنان‌ بيشتر نظم‌ است‌ تا شعر. اغلب‌ شعراي‌تالشي‌ زبان‌ آذربايجان‌ با همه‌ توان‌ ادبي‌ و استعداد ذاتي‌ اي‌ كه‌ دارند در آثار شان‌ به‌صنايع‌ معنوي‌ توجه‌ چنداني‌ نشده است .اگر از سروده‌ هايشان‌ وزن‌ عروضي‌ برداشته شود آن‌ آثارتاسطح‌ قطعات‌ ادبي‌ معمولي‌ سقوط‌ خواهند كرد . زبانشان‌ كهنه‌ است‌ تركيبات‌ و تشبيهاتشان‌رنگ‌ و بوي‌ دوران‌ قاجار را دارد. در حاليكه‌ آنها فرزندان‌ شاعر خلاق‌، نو آور و سنت‌ شكني‌مانند ذوالفقار احمد زاده‌ هستند. بدون شك ‌ اگر اراده‌ كنند مي‌توانندهمپاي بهترين پيروان  نيمايوشيج‌ ها و شاملوها به پيش بروند. به‌ نظر نگارنده‌ نزديكترين‌ راه‌ براي‌ ايجاد يك‌ تحول‌ در حوزه‌ شعر تالش‌شمالي‌ آشنايي‌ با ادبيات‌ معاصر ايران‌ است‌. شاعران‌ تالشي‌ زبان‌ براي‌ اينكه‌ بتوا نند خودرا با زبان‌ و نيازهاي‌ زمان‌ خود تطبيق‌ دهند،  بايد از تجربيات‌ رنساس‌ ادبي‌ ايران‌ كه‌ با نيمايوشيج‌ آغاز شده‌ و هنوز در حال‌ پيشروي‌ براي رسيدن به‌ تجربه‌هاي‌ جديدتر است ، كمال‌بهره‌ را ببرند تا دست‌ كم‌ از برادران‌ شاعر خود در تالش‌ جنوبي‌ عقب‌ نمانند . از جمله مسائلي كه به ادامه وضعيت كنوني در عرصه شعر تالش شمالي كمك كرده است نبود هرگونه نقد و برسي شعر دربين آنها است . از اين رو  اغلب  شاعران آن ديار متوجه ضعف و قوت سروده هاي خود نيستند . انتظار مي رود اديبان و سخن شناسان تالش موضوع نقد شعر را جدي بگيرند و در نخستين اقدام مقالاتي در مورد تفاوت شعر و نظم بنويسند ، صورخيال را به شاعران جوان بياموزند و آنان را با صور و اسباب تحول در شعر امروز ايران و جهان و حتي شاعران نوگراي روسيه خودشان آشنا كنند. زيرا درجا زدن و واپسگرايي برازنده هنرمندان تالش امروز نيست . ديگر گام برداشتن به جلو كافي نيست . بايد خيزش بلندو جهش هاي پياپي داشته باشيم . به قول هلال محمد اف : امروژ امه كولمه لوزم ني . موي و نيهنگمون پيه دّ .

 ü       نظر شما در مورد هسا شعر چيست .

ج : دلم ميخواهد در اين مورد اظهار نظر نكنم چون مي ترسم بعضي از دوستان  برنجند و لي با احترام به همه هنرمندان ارجمندي كه هسا شعر و يا كتا شعر را به عنوان جرياني نو و يا شكلي از شعر معاصر پذيرفته اند ، بايد عرض كنم كه من هنوز به نگاه مشتركي با آنها نرسيده ام . چون اين پديده با هيچيك از تعاريف پذيرفته شده شعر مطابقت ندارد و حتي چيزي چون هايكوي ژاپني هم نيست . چون هايكو مخاطبان عام و توده اي دارد ولي هسا شعر با شكل و شمايل كنوني خود حتي براي بسياري از خواص هم مبهم است. بيشتر به بازي با كلمات و تفنن ادبي مي ماند  تا كلام رسا و  ژرفي كه احساس و انديشه و پيا مي را به طيف گسترده اي از مخاطبان انتقال دهد  .

ü       اگر ممكن است يادي هم از شاعران موفق تالش ايران  بكنيد

 ج : خوشبختانه تعداد شاعران موفق ما  زياد اند . من ازكدامشان ياد بكنم كه ناسپاسي در برابر ديگري به حساب نيايد . از طرفي خيلي از شعراي ما چون تاكنون مجموعه اي از آثار خود را منتشر نكرده اند و با مطبوعات هم كمتر كارمي كنند . اظهار نظر من غير مستند خواهد بود . به نظرمي رسد  جواب اين پرسش را اگر از دوستاني چون فرامرز مسرور ، فرزاد بختياري ، نقي مهر پويا ، مهندس رفا يي ، دكتر شفيقي بگيريد بهتر است .